سيد محمد باقر برقعى
16
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )
قبلهگاه عشق ساقى بريز باده به جامم كه هو كنم * از خويشتن ببُرم و رو سوى او كنم تا كى به ياد چشم سياه پرىوشان * خون از دو ديده بارم و دامن چو جو كنم اين عشق عارضى نه سزاوار آدمى است * دامن كشم از اين در و حق جستجو كنم پا بر سر هواى دل بوالهوس نهم * جان را براى حضرت او رُفتورو كنم خوش محفلى است بارگه قدس نيمهشب * با قدسيان ز عشق و صفا گفتگو كنم گيرم پيام خويشتن از پير ميكده * در شام قدر وصل ، بسى هاىوهو كنم باد صبا و نكهت زلفت چه نعمتى است * گر با مشام جان و دل اين عطر بو كنم خيزم چو روز محشر ، در آنگاه پرهراس * نام تو بر زبان و تو را آرزو كنم آلودهى گناهم و وقت نماز صبح * با اشك چشم تاك به ساغر وضو كنم گر پاره پاره گشت دل از تير غمزهات * با سوزن وصال تو ، آن را رفو كنم مطرب بزن چغانه و « آتش » عزل سراى * ساقى بريز باده به جامم كه هو كنم عشق وطن جز عشق وطن شور دگر در سر من نيست * زيباتر و خوشتر سخنى همچو وطن نيست بىشبهه چو اين خاك اهورايى ايران * رضوان و بهشتى به همه ظرف ز من نيست من عاشق ايرانم و اين عشق حقيقى است * معشوق من سوخته جز مادر من نيست اين گلشن و بستان و چمن جاى هزار است * منزلگه جغد و وطن زاغ و زغن نيست آوارگى از ميهن و كاشانه و خويشان * دردى است كه چون او به جهان رنج و محن نيست در خانه غيرم گذر عمر چه سخت است * آواره و سرگشتهام ، اين شيوه حسن نيست اغراق نمىگويم و دورم ز تعصّب * حق گويم و اين گفتهى من صرف سخن نيست ايران نه ديارى است كه همتاش ببينى * حرفى است مسلّم سخن از شبهه و ظن نيست فرهنگ فرنگ از جهت دانش و صنعت * والاست ولى روح در آن خانهى من نيست آن حالت عرفانى شيراز و خراسان * در دهلى و واشنگتن و ازمير و پكن نيست